امان از کمبود ویتامین !

کاش آدم یک دکمه پاور رو سرش داشت .... فشار می داد و خاموش می شد ...

برش هایی از گوگل خوان من - قسمت سوم


این برش ها " برش های لذیذی " هستند که گاهی اوقات تلخ هم می شوند ! اما لذیذی اش از آن جهت است که حاصل خوانش بیش از هزار مطلب گودری است . نوش جانتان ...


برش اول : 


بغض هایت را
برای خودت نگه دار...
گاهی سبک نشوی،سنگین تری


برش دوم : 


کوچه‌های قدیمی را باریک می‌ساختند،
تا آدم‌ها به هم نزدیک‌تر شوند…
حتی در یک گذر؛


برش سوم :


شهر
به اندازه‌ی چراغ‌هایش
تاریک است
و آسمان سیاه شب
وسعتِ نور ..


برش چهارم :


شب گردی های من ....


برش پنجم :


نقل است که یکی از وی پرسید که چگونه‌ای؟ گفت : "چگونه باشد حالِ قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یکی بر تخته‌ای بمانند؟". گفتند: "صعب باشد". گفت :" حالِ من هم چنین است"

ذکر حسن بصری/ تذکرة الاولیا


برش ششم :


آنجا که هر کس می‌خواهد فقط حرف خود را بزند، شما تنها از سکوت‌تان بگویید.


برش هفتم :


آدمـ هـا کـه /عـوض/ می شونـد ...
از \سـلام\ و \شـب بـخیـر\ گـفتـنشان
مـی شود ایـن را فـهمیـد!
از \حـرف هـا\ و \نـگاه هـا\
از گـودال هـای ِ عـمیـقی کـه
بیـن ِ تــو و خـودشان می کـَـنـند
و تـویـش را پُــر از دلیـل مـی کُنـند ...
از بـعضـی کلـمه هـا
بیـشتـر استـفاده می کُنـنـد
و بـعضی هـا را بـی خیـالش می شونـد ...
یـک گـودال هـم تـوی ِ قـلب ِ تـو می کَـنـند
کـه ایـن یـکی را
/خـودت/ بـایـد پــُـر کـنی ..


برش هشتم :


اگر 4 تكه نان خوشمزه باشد و شما 5 نفر باشيد كسي كه اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است.


برش نهم :


چقدر تلاش کردم مردم بفهمند؛
ولی آنها فقط خندیدند

-چارلی چاپلین


برش دهم :

واحد اندازه گیریِ فاصله "مــتــر" نیست ؛
"اشـــــــــــتـــیــــاق" است . . .
مشتاقش که باشی ، حتّی یک قدم هم فاصله ای دوووووووور است . . .



برش یازدهم :


"قلی‌خان، دزد بود، خان نبود. لابد تو هم اسمش رو شنفتی. وقتی به سن و سال تو بود به خودش گفت تا آخر عمرم، ببینم می‌تونم تنهایی  هزار تا قافله رو لخت کنم؟ با همین یه حرف، پا جونش وایستاد و هزار تا قافله رو لخت کرد. آخر عمری پشت دستش رو داغ زد و به خودش گفت: هزارتات تموم شد. حالا ببینم عرضه‌ش رو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی به مقصد؟ نشد، نشد، نتونست و مشغول‌الذمه‌ی خودش شد. تقاص از این بدتر؟"

روزی روزگاری


برش دهم :

من با استعداد بودم . یعنی هستم . بعضی وقت‌ها به دست‌هایم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم . یا یک چیز دیگر . ولی دست‌هایم چه کار کرده اند ؟ یک جایم را خارانده‌اند ، چک نوشته‌اند ، بند کفش بسته‌اند ، سیفون کشیده‌اند و غیره .دست‌هایم را حرام کرده‌ام .
همین‌طور ذهنم را .

عامه‌پسند/چارلز بوکوفسکی


برش یازدهم :



روباه گفت: آدم ها اين حقيقت را فراموش كرده اند اما تو نبايد فراموشش كني.
تو تا زنده اي نسبت به آني كه اهلي كرده اي مسئولي.

شازده كوچولو


برش دوازدهم :


فکر می‌کنی چشم‌هایت را باز کرده‌ای، اما واقعیت این است که از رویایی به رویای دیگر رفته‌ای.

کنستانسیا / کارلوس فوئنتس
ترجمه:عبدالله کوثری


برش سیزدهم :


بچه هایی که می فهمن چراغ خونه ای که نقاشی می کنن از پشتِ دیوار دیده نمیشه ،
بزرگ که میشن ، زندگیشون سخت تر از آدمایی میشه که تو بچگی چراغ خونۀ نقاشیشون از پشتِ دیوار هم دیده میشد...


برش چهاردهم :


برای سوزاندن یک کتاب بیش از یک راه وجود دارد... برای نابود کردن یک فرهنگ نیازی نیست کتاب‌ها را سوزاند. کافیست کاری کنید مردم آنها را نخوانند... هر اقلیتی فکر می‌کند حق دارد، اجازه دارد، وظیفه دارد (روی هر چه نمی‌پسندد) نفت بریزد و کبریت بکشد. هر ویراستار ابلهی که خود را منبع شوربای ادبیات بی‌مایهٔ امروز می‌پندارد، گیوتین‌اش را آماده می‌کند و می‌خواهد سر هر نویسنده‌ای که جرات کند کمی بلندتر از زمزمه سخن بگوید یا چیزی بالاتر از لالایی بنویسد را از تن جدا کند

ری بردبری
درباره فارنهایت


برش پانزدهم :


«...من همان‌طوری می‌نویسم که حس می‌کنم...ازم خرده می‌گیرند که بددهنم، زبان بی‌ادبانه دارم. از بیرحمی و خشونت دائمی [کتاب‌هایم] انتقاد می‌کنند...چه کنم، این دنیا ذاتش را عوض کند، من هم سبکم را عوض می‌کنم...»
  • سلین، نامه به لئون دوده از مجموعهٔ رمان‌های سلین. جلد اول. پلیاد


برش شانزدهم :


غمگین‌ام
چون گوزنی زخمی
که شاخ‌هایش را
در یک نبردِ تن‌به‌تن
از دست داده است.

دنیا به اسلحه
بیشتر از شعر محتاج است
و به کامیون
بیشتر از شاعر.

دست‌هایم را رها کنید
تا آتشی روشن کنم
و قلبم را
که دیگر ذره‌ای مجال
برای اندوه ندارد
شعله شعله
خاکستر کنم.


حسن اسماعیل زاده


برش هفدهم :


از غرایب زندگی ام، گوسپندی دیدم سرش بریده، پوستین اش دریده، لاشه اش به قناره و طناب از درختی آویزان، سینه اش تا به شکم شکافته، به ضربه ی ساطور ستون فقراتش دو نیم می کردند اما قلبش می تپید هنوز. یادم افتاد به کلام مسیح: « ایلویی ایلویی لما سبقتنی» و گریستم اما نه بر تنهائی مسیح، بر تنهائی این قلبی که هیچ رسالتی نداشت اما در تمام افلاک یکی نبود که بگوید: بایست! بایست ای قلب بیهوده!


برش آخر :


گاه
آدمی تنهاتر از آن است که سکوتش می گوید

دیشب
تنهایی ام
تا نوکِ مدادت
                     آمده بود
اگر می نوشتی ام!
اگر می نوشتی ام!

گاه
تنهایی تنهاتر از آن است که دیده شود


محمدعلی بهمنی


پی نوشت : منابع بعضی از برش ها را پیدا نکردم !

جهت اطلاع و اقدام لازم

اول از همه این موسیقی آشنا با اجرایی جدید از گروه نه چندان آشنا دنگ شو را گوش کنید و بعد برای خواندن این چند خط خودتان را آماده کنید .


حالا اگر داستان نویس و شاعر هستید یا به ادبیات علاقه مند هستید لطفا کمی عقب تر بنشینید تا چشمهایتان ضعیف نشود ! بعضی وقت ها لازم است که کمی عقب تر بروید تا دوباره نگاهی به پیرامون خودتان داشته باشید . البته برای شما که ادبیاتی هستید و در گیر ودارهای و قصه های مضحک ادبیات معاصر این روزهای ما درگیر هستید ! حتما بهتان برخورده است که چرا مضحک .... ؟ اگر کمی صبر کنید دلایلش را خواهید فهمید .

صدای موسیقی را کمی زیاد کنید ...

دارم قلبی ، لرزان ز رهش ، دیده شد نگران ،
ساقی می خواران ، از کنار یاران ، مست و گیسو افشان ، می گریزد

تقریبا حدود یک سال هست که قصد دارم بنویسم و اگر دروغ نباشد تا به حال نزدیک ده بار نوشتم و پاک کردم و الان هم که این خطوط را می نویسم نه قاعده ای برای نوشتن دارم و نه حوصله ای ....

ادبیات ایران بدترین روزهای خودش را تجربه می کند :

 کتاب هایی که صدای جنجال های رسانه ای شان گوش فلک را پاره کرده است و فقط 1000 جلد بیشتر فروش نکرده اند ( با احتساب همه هدیه هایی که می شود داد )

اتهام پراکنی هایی که بین خود ما وجود دارد ، اگر از کسی ( به هر دلیلی ) خوشمان نیاید کافر ، ملحد و بی سواد و تازه به دوران رسیده و دزد و بی بند و بار و معتاد و ... می کنیم اش و باز این منِ مغرور هست که دانای کل این داستان است .

ادبیات ما سیاه پوست و سفید پوست دارد ، شهرستانی های سیاه پوست بردگان سفید پوستان پایتخت اند و روزگار به کام هر کسی که باشد به کام گمنام های این ادبیات نخواهد بود و نخواهد شد !

جوایز ادبی خصوصی که در حال کما هستند و جوایز ادبی دولتی هم ...! نمایشگاه کتاب هم که دیگر هیچ !


دامن کشان ، ساقی می خواران ، از کنار یاران ، مست و گیسو افشان ، می گریزد .


این قصه سر دراز دارد ...

گوزنی که می خواهد با شاخ هایش قطار را نگه دارد

غمگین‌ام
چون گوزنی زخمی
که شاخ‌هایش را
در یک نبردِ تن‌به‌تن
از دست داده است.

دنیا به اسلحه
بیشتر از شعر محتاج است
و به کامیون
بیشتر از شاعر.

دست‌هایم را رها کنید
تا آتشی روشن کنم
و قلبم را
که دیگر ذره‌ای مجال
برای اندوه ندارد
شعله شعله
خاکستر کنم.


پی  نوشت : شعر از "حسن اسماعیل زاده " و عنوان از " غلامرضا بروسان " است