برش اول :

برش دوم :

برش سوم :

برش چهارم :
محمد شاه ( عزت الله انتظامي ) : عرصه هنر مزرعه بلال نيست آقا كه هر سال
محصول بهتري بدهد . در كواكب آسمان يكي مي شود ستاره رخشان . الباقي سوسو
مي زنند .
زنده یاد علی حاتمی
برش پنجم :
آدم حق دارد گاهی " کم بیاورد " !
اما حق ندارد برای کسی که دوستش دارد " کم بگذارد " .
برش ششم :
اغلب بهترین قسمت های زندگی اوقاتی بوده اند که هیچ کار نکرده ای و نشسته ای و درباره ی زندگی فکر کرده ای .منظورم
این است که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست ، بعد به این نتیجه می رسی
که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد ، چون تو می دانی که بی معناست و همین
آگاهی تو از بی معنا بودن تقریبا معنایی به آن می دهد .می دانی منظورم چیست؟ بدبینی خوش بینانه
چارلز بوکفسکی - عامه پسند - مترجم : پیمان خاکسار
برش هفتم :
در چشمهایش
غم نشسته؛
دیـ ـکتـ ـاتـ ـور تنهاست
برش هشتم : ماموريت كبريت
همان يكلحظه است
نتواند
نتوانسته ميميرد.
برش نهم : دنياي اطرافمان را با "پرده ي سينما" اشتباه گرفته ايم
يكي فراموش ميشود
يكي خاموش ميشود
يكي ميميرد
...
ما تماشا ميكنيم
برش دهم :این طور بارمان آوردهاند که
بترسیم، از همه چیز. از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد، از کوچکتر که مبادا
دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تنهایمان بگذارد. از دشمن که مبادا
برآشوبد و به سراغمان بیاید.
همنوایی شبانه ارکستر چوبها / رضا قاسمی
برش یازدهم : سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه ی تنها
دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
ناله از درد مكن
آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه ی تنها،دل تنگ
فريدون مشيري
برش دوازدهم : غالباً فکر میکردم که اگر مجبورم میکردند در تنه
درخت خشکی زندگی کنم و در آنجا هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به کل آسمان
بالای سرم نداشته باشم، آنوقت هم کم کم عادت میکردم. آنجا هم به انتظار
گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها، وقت خود را میگذراندم. مثل
اینجا در زندان که منتظر دیدن کراوتهای عجیب وکیلم هستم و همانطور که در
دنیای آزاد، روز شماری میکردم که شنبه فرا برسد و اندام ماری را در آغوش
بکشم. درست که فکر کردم در تنه یک درخت خشک نبودم و بدبختتر از من هم پیدا
میشد. وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالباً تکرار میکرد که
انسان بالاخره به همه چیز عادت میکند.
بیگانه / آلبرکامو / جلال آل احمد
